پردیس نامه (مهندس شجاعی) وبلاگ شخصی
اندیشه های علمی , ادبی و عرفانی سید محمد شجاعی (سید پردیس) 
پيوندهای روزانه

به نام او که فکر وجان مارا

به آب عشق و خاک حکمت آمیخت

باعرض سلام واحترام

این پست را به رسم ادب وخوش آمد گویی

برای آشنایی وارتباط ثابت میگذارم

ضمنا در صورت اختلال فونت مطالب درصفحات

 شما میتوانید از طریق منو view

وزیر فهرستtext size

نسبت به انتخاب فونت مناسب در صفحه خود اقدام فرمایید/متشکرم

*****************************

 

[ شانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]

قَصیـده يِ مُحــرَّم

غَمنامه يِ غَمينِ دلِ سيّد است،اين

دل پاك دار،كه پاك است دِلَش زِكين

شعرَش اگر كه زَخمه يِ دل مي زند تُرا

خود خونِ دل خُورَد،زِبرايِ قوامِ دين

***********

اینک گزیده گویم و شرحی در اِستِتار

از آن چه می کنند خلایق به روزگار

بر من حقیر و خرده نگیرید دوستان

گر خار گل به دست شما، شد به بوستان

 

******************

باری مُحرّم است و دلِ من ، سیاه پوش

از راهِ لطف ، حرفِ دلم را نما ، تو گوش

هر چند از سیاهی و ظُلمت فراری اَم

عُمری است در فُرات دلِ خویش جاری اَم

بر کشتیِ شکسته و طوفان زده سوار

بر خلق نشئه گشتم و بر خویشتن خُمار

در سوی سویِ فکرِ فرو خفته در سَرَم

روزم به میکده گذرد، شام در حرم

امواجِ معرفت چو به ساحل رسد مرا

پُر می شود تفکّر من از چرا؟! چرا؟!

فانوسِ وَعظ و منبر و سجاده ام نشد

آن را که در طَلَب شده ام وامدارِ خود

عمری به زیر بیرَق و پرچم عیان شدم

خورشید تن برآمد و در خود نهان شدم

زنجیرِ سوگواری و دست پرآذَرَم

بر دوش و سینه حَک شد و این گَشت آخَرَم

در تنگنایِ زندگی و ، لحظه هایِ عُسر

بَر می کِشم ز دیگ و خمِ این خزانه ، یُسر

فریادِ اَلعَطَش، زِ وُجودم زبانه زَد

چون آتشی که بر همه يِ اهل خانه زد

صحرایِ خشک و هِیمَنه ي ِِآفتاب ظهر

سوزِ نیاز و تشنگی يِ جانِ سر به مُهر

در یک طرف سپاه پلید اختر چَموش

آن طرفِ دیگر عائله يِ عقل و جان و هوش

هر چند در مَصاف بُدند از اَزَل وَلیک

برگشته دامن دو جُنود، از پیام و پیک

کی بی ثمر ز راه فُسون جای خویش یافت؟

کی ریشِ تار و پود، ز جان فرش کیش بافت؟

تا دل غلام  و  نوکر  دیوِ  سیاه بود !

نی نام و مرتبه، که کم از برگِ کاه بود!

صد جِلوِه رُخ دَهد ، که اسیرِ هوی شود

یک دَم به لطف، بندهِ کوی خدا شود

از کعبه يِ وصال به حق روی تافتن

در قلبِ آتش، آرزویِ خویش یافتن

از یار و قال، دلشده و، وصلِ بی کسی

اندوه جان و زخم زبان، از بدان بسی

شمشیر و تازیانه و خشمِ رقیبِ مَست

حق و حقیقت از دل و جان گوئیا برَست

دل در مصافِ نفس و هوی ، تیغ می زند

طفل از هراس دَدصفتان ، جیغ می زند

در خیمه گاه ِعقل و فتوت نیایش است

تنها امیدِ این همه، فوزِ رهایش است

سالارِ تشنه کام و عطش ناک ِ بیدلی

دلداه ي ِعروج و سخن پرورِ جَلی

در باب فَضل و رسمِ فُتُوّت، یگانه مرد

در اشتیاقِ وصل، همه سوز و رادمرد

شقّ القمر شود مهِ صحرایِ بی مَهی

از آن سبب که لشکرِ اعدا بَرَد رهی

در خیمه گاه اهل یقین آه و آتش است

خاکسترِ درخت وفا ، فضل و دانش است

هرگز اسیرِ نفس ، امیرِ زمان نشد

محصولِ عمرِ سُفله، به جُز قرصِ نان نشد

پا در رکابِ نور و جلودار کاروان

محبوب جن و انس، در اعماق جانیان

دستِ وفا به دستِ شَقی قطع می شود

صَدر و ستیغِ عرشِ خدا فَتح می شود

نایِ نوید نور الهی، به خون تر است

از چشم هر آن چه خون برَوَد، باز اصغر است

گلچین شوند ، تازه گلان از چمن وَلی

باید که دسته گل شود٬ و شود هدیه بر عَلی

اشکِ بصر به آهِ دل اندرز می دهد

سیل ار شود، به خاک زمین مرز می دهد

فرق است بینِ دشمن و اصحاب مِیمَنِه

آبِ فُرات بست و بِخورد ، آب مَشئَمِه

آّب حیات در صدف ناب تشنگی است

عرفان قناعت و،رَهِ حکمت گرسنگی است

صد نسخه بر فراز و سرِ نیزه ها شود

از لطفِ اهل وعظ، که در روضه ها شود!

جان در مُحّرَم اَر که شود مُحرِم عاقلی است

مُحرِم نه آن که در پیِ اَطوارَ ناقلی است!

بعد از هزار سال و دُری در دلِ صَدَف

آید به رویِ آب اگر گیری اَش هدف

لیکن به دوز و حیله ، چو گُرگان نمی شود !

این سان که قرن ها کند انسان، نمی شود

باید که عُمرها به غمِ آن غمین گریست

کو خود فنا نمود و نفهمید حسین کیست؟!

لعنت بر آن شَقی بفرستید با دو دَست

کان فهم را که حق بگشوده است او بِبَست

باری حسین مظهرِ انسان کامل است

او منشأِ درخششِ انوار ،در دل است

صحرا و کربلا و عطَش، در نگاهِ اوست

این واقعه که وصف شود ، یک پِگاه اوست

او از زمین زمانه يِ جان انتخاب کرد

صحرا بهانه شد و به خونش خَضاب کرد

جز حق ندید و جز عملِ حکم او نکرد

هفتاد و دو کجا؟ و هزاران، به یک نبرد!

جهل است و عقل صحنه پیکار زندگی

هرگز نفهمد آن که نکرده است بندگی

در بندگی يِ حق، به خدا واگذار کرد

کاری که او نمود، که داند چکار کرد؟

عاشق شدن تمامی مفهوم کار اوست

دیدار مو و نشئه يِ پیچیدگی يِ مو است

با آرزوی وصل، چو مشتاق بی گذر

در آتش آرمید و گذشت او ز جان و سر

وابستگیّ و ، زرقِ زر و سیم را ندید

تاریک شد جهان و در او نور حق بدید

او در عبادتِ حرم و سعی خود چه گفت؟

کز فرطِ عشق ، در برِ محبوب خود بخُِفت

نامَش از آن جهت به جهان جاودانه شد

کو فارغ از اَسارتِ در آب و دانه شد

عباس و قاسم، اکبر و هم عون و جعفرش

کُلثوم و زینَب، اصغر و سجّاد و همسرش

در یک نگاه از نظر لطف او گذشت

هرگز ز راه عاشقی يِ خویش بر نگشت

بر عهدِ خویش و ، وعده حق استوار بود

در وصلِ عشق و هدیه يِ جان بی قرار بود

او پرچمِ عدالت دین برقرار کرد

عزَّت بنای ذلَّت ِآن روزگار کرد

اینک گزیده گویم و شرحی در اِستِتار

از آن چه می کنند خلایق به روزگار

بر من حقیر و خرده نگیرید دوستان

گر خار گل به دست شما، شد به بوستان

در ماتمِ غریبی و جان دادن حسین

بیش از دو ماه گریه نمایند و شور و شین

این سیره يِ عزیز و دل انگیز شیعه است

بر ما سفارش و ، ز امامان ودیعِه است

وقتی که نور حق به یَدِ ناکسان فَتَد

باید که روح در قَلَم و جسم و جان دَمَد

از این سبب دَوَد قَلَمَم با دلی حَزین

ترسد که روزگار شود بر مرادِ کین

بر طبل و سنج و سینه و نقاره می زنند

دنبالِ هیئت و صف و دستاره می دوند

کار و اداره و سفر و درس مختل است

رنگِ سیاه جلوه يِ هر کوی و محفل است

بر کوی و برزن اَر گذریّ و کنی نگاه

بینی به هر گذر تو گروهی و خیمه گاه

خون است مَعبَر و گذر از ذبحِ گوسفند

پا روی خون بپا، نگذاری تو هوشمند!

صبح و شب از برای حسین سینه می زنند

حرف و شعار، از دل پُر کینه می زنند!

دیوارِ مهر و رأفت و دلدادگی خراب

اظهارِ لطف و عشق و جنون و دلِ کباب

آن کُهنه کینه ای که بِشُد عُمرِ او هِزار

ظالم برفت و اَبتَر و برچیده شد دَمار

نفرین به ظلم اوّل و آخر گُزیده شد

وابین که ظلمِ آخری از خویش دیده شد

باری بساطِ دیگ و شکم حرف اوّل است

این حرف نیست، مطلع شعر مطوّل است

خاموش اَر که گردد و یا دیگدان خراب

لَنگ است پایِ خلقِ مسلمانِ دون مآب

هر کس به رسم مُد به لباسی مزیّن است

در قالب سیاه، سفیدی معیّن است

زنجیر نالد از غم و افغان و شانه ها

از سینه صد کتاب شود این فسانه ها

وَعظ و خطابه گرمی دل های سرد شد

حقّا که حاصلش، همه اَفیون و مرگ شد

فصل رقابتِ بتِ آمون و کاهِن است

زندانِ یوسف هم به تمنّای خائن است

مملوِّ از علامت و پرچم نموده اند

از آسمان به زیر زمین! در گشوده اند

پرواز و بال بسته! ،چو این برگزیده اند

آن دیدنی که بایدش، هرگز ندیده اند!

ریزند اشک ها و ندانند بهر چیست!

بس ناله ها که سینه نداند برای کیست

بیدل شدند و زَر، زِ وفا هدیه می کنند

صاحبدلان به حال زمان گریه می کنند

سرشانه ها کبود زِ زنجیر محکم است

آماج تیغ بر سرشان ، باز هم کم است

دیدم که روی شیشه يِ بشکسته وِل شدند

سر تا به پا برهنه و غرقابِ گِل شدند

بر اسب و اشتران ، رهِ پیموده می روند

طِی شد مسابقه ، همه بیهوده می دوند!

خود شمر و چون حسین زند نقش خویش را

بِالله نمک زنند دل و زخم ریش را

رسمِ وفا بِبین ز شهِ ملکِ لافتی

تفسیر اوست سوره والشّمس و الضّحی

بَندَد دخیل آن که نیازَش رَوا شود

او را ملال نیست !، نمازش قضا شود!!

در فکرِ خویش غرقِ خیال و بهانه اند

گویا ندانند آنکه! ، جَنان با بَها دهند

در قبض و بسطِ مشکلِ خود غوطه می زنند

جانِ شریف مُثله و در بوتِه می زنند

بس نَعره ها که موجبِ فرسایش دل است

این کاروان به راه کج و غرقِ در گِل است

صدها هزار نُسخه بِشُد انتشار و باز

هر گز نَگشت روشن از این پرده رَمز و  راز

هر کس به ظنِّ خویش سخن گفت و نوحه کرد  !

عُمری به زیرِ پرچمِ، خود بسته! توبه کرد

قصد و مراد خویشتن خویش ، برگرفت

عقلِ بُلند و معرفت، از ریشه شدخِرِفت

گرمای جان آدمیان شور آدَمی است

این بینوا که بینی در این نشئه یک دَمی است

یک دَم زُلال و شهدِ وِصالت کِفایت است

قیمت برای جان و دل ،  الحَق شهادت است

عُمرَت اگر به معرِفت نَرَسد وای بر تو، وای  !

بحرِ زُلال می نَدَهد اهلِ سُفله جای!

کُفرم اگر سَراید از این طبعِ پر شَرَر

دارد به دل هدف، که زند مقصدِ دگر

دلهایِ خُفته، چشمِ زبان بسته ، وا شود

تا که جفای قومِ جفا پیشه ، وا شود

حق آن اشارتی که به ما با حسین کرد

راهش نمود و نام ورا، نورِ عین کرد

آن را که مُزدِ نوحه ومنبر معاش گشت

صد لعن دل خرید! مر اورا ، رواش گشت؟

یا آن که سّدِ مَعبَرِ خلقِ خدا شود

کِی باور آیَد آنکه ، در این رَه فدا شود

این حملِ سهمگینِ علایِم ز بهرِ چیست؟

آخَر که گفته؟ بانیِ این اِنتِحار!! کیست؟

جرمِ نبودِ معرفت، محصولِ کاهلی است

با عقل و دین اگر بِسِتیزیم ، جاهلی است

دین ، معنیِ تمامیِ جان است و بندگی

جان ظرفِ عقل و لیک ، خدا راست بندگی

با بندگی شود که ، درِ فهم واکنی

هیچ است به غیر فهم ، اگر صَد ادا کنی

محصولِ بندگی همه را در حسین بین

جان داد و زنده کرد به دوران ، حیاتِ دین

شاهِد اگر نِه ای برو و راهِ چاره گیر

از راه رهروان ، تو در این ره کناره گیر

اِی بی خبر ز مستی يِ شب هايِ کربلا  !

این غم کجا و ،حُزنِ شهِ کربلا کجا؟

در کربلا کمالِ بشر موج می زند

هفتاد و دو معامله با حق ، و مُستَنَد

حَسرت بَرَند لشکرِ یزدان در آسمان

از جامِ جَم به دستِ شهِ خُلد آشیان

شب ، خیمه گاه مخزن شور و شُعور بود

چشمِ زمان ز بَرقِ دل و سینه کور بود

آن شب سحر نداشت، فضا غرقِ زِمزِمه

دنیایی از تفَکّر و در قلبِ هَمهَمه

مشتاقِ صبحگاه و رسیدن به قتلگاه

یوسف شدن ز عشق و فِتادن به قلبِ چاه

در چاهِ عاشقی رو اگر ، طالبِ حَقی

ور نه توئی که می فَکَنی یوسُف از شَقی

سیّد زِمامِ عمرِ گرانمایه واگُذار

بر صاحبِ مُحرّم و سالارِ روزگار

 

[ سوم آبان 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]

«چشمه جان»

 

*****************

زدلم نشان چه جوئی که ترا چسان پسندم 

                          تو مرا چنین پسندی و مَنت چنان پسندم  

    صنما تو عشق خود را به دلم چنان فکندی    

                      که اگر توجان بخواهی ز دلم همان پسندم

چو کمـان ابرویت را به زه دو دیده گیــرم              

                     ره عشق وبندگـی را زصمیم جـان پسندم

ز ره توانگــری، با من بینـوا چنــان کن                

                      که اگـر پسندت آید قدمی ، توان پسندم

به مراد و مرشد ما ، دل و قامتی جوان ده                

                   که من ارچه پیر و زارم،شرری جوان پسندم

ره زندگی فرازاست ونشیب وتلخ و شیرین             

                      و رهـایم از دو عالــم که ره امان پسندم

به زلال چشمه جان همه جوشی وخروشی           

                 دل وقلب وچشم وگوش وبصری روان پسندم

چه بگویم از فراغ و غـم غربت اسیری                

                         کـه لقـاء روی مـاه تو به هر زمان پسندم 

تو ودوستی خوبان ، نظری به حال سید

که من از ازل مریدم و هم از اوان پسندم

[ بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]
شعر زیبایی از خانم سیمین بهبهانی

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

[ بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]

«خوشه بخت»

 

روزگاری گذشت و ســپُردم ،عمر وجان در وصـالِ مهِ او

در به در پا برهنه شتابان ،شُـد سـئوالم به هر برزن وکــو

 

بر مشامَم رسد هر زمان از ، طَرفِ جــام جهان بوی نابـی

دِه دلــی تا دَمــاغی بَر آرم ،بَهرِ جـانـانـهِ بوییــدن بو

 

آن زمانی که کفگیر عقلـت،بر ته دیگ اندیشه ات خــورد

اندکی در گــریبان نمـا سر، با تواضع بگو ذکرِ یا هــــو

 

حال و آینده وماضی ما ،آفت چرخِ گـردون و مهر اســت

سعی در جاریِ زندگی کُن، با کم وبیشِ دوران نمـا خــو

 

همرهان در عبـورِ تـو ای دل ،از مسیر طریقت شریکـــند

آبِ جاری نگردد دلش سنگ ، از رفاقت به سنگِ تهِ جـو

 

در فراز ونشیبِ گــذر از ، جــادهِ سختِ این زندگـــانی

نیست عجب گر که پیدا شَود دَر،لقمه نان وسبزی یکی مـو

 

پنجه در پنجه دیو ودَد کُن ، خوشهِ بخت خود را رَصد کن

چشمِ دل سوی دادار انداز ، رو شتابان به هر کوی وهر سو

 

سید اَر می ستاید و بالد، صاحب عشقِ شیرین و ناب است

نی ز رویِ بُتان درکشـد روی، نی رَود از جمـال تو از رو

[ سوم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سید محمد شجاعی (سید پردیس)
معمار و آرشیتکت،مدرس دانشگاه ،
نویسنده وشاعر ،کارمند بازنشسته
متولد1343 روستای کبودان از توابع
شهرستان بردسکن - کاشمر- و
استان خراسان رضوی است.
نویسنده علی رغم رشته تحصیلی
وسوابق فنی واجرایی در امور
ساختمان و ابنیه فنی به وادی
شعر ،ادب وعرفان روی آورده ،
ضمن ارایه نظر ودیدگاههای
منتقدانه در حوزه های مختلف
فکری و مذهبی بر قامت مقالات
فنی و حرفه ای خود نیز ردای
معنویت پوشیده و ظرایف دیدنی
در نگاه خودرا به رشته تحریر
در آورده است.او که سالهای
عمرش را صرف مطالعه تحصیل و
مهاجرت برای کسب آگاهیهای
نجات بخش کرده زندگی خودرا
مشحون ازنورانیت نکاتی دیده
است که در قالب
هدیه های زندگی در بندگی
در این وبلاگ تقدیم نموده است.
تجربه عملی وطرح نکات مذکور
در محافل دانشجویی جلسات
دوستانه، و اهل اندیشه راهگشای
بسیاری از علاقه مندان بوده است.
آثار نویسنده در مجموعه ای
تحت عنوان:پردیس نامه سید
شامل :
مقالات علمی فنی ادبی وعرفانی
طرح و نقشه های معماری
دفتر اشعار با تخلص سید شامل:
غزلیات
رباعیات
مثنویات
قصاید
نثر منظوم
سفرهای منظوم
و عشق آبی(رمانی درسیر تحول زندگی نویسنده)
در دست تهیه و به آدرس:
http://www.seyedpardis.blogfa.com
قابل دسترسی است و نظرات خوانندگان محترم
به ایمیل:
seyed.pardis@yahoo.com
بررسی و بهره برداری خواهد گردید.
پیام کوتاه یاتماس تلفنی:09155025977


برچسب‌ها وب
عيد (1)
سحر (1)
نام (1)
امکانات وب