پردیس نامه (مهندس شجاعی) وبلاگ شخصی
اندیشه های علمی , ادبی و عرفانی سید محمد شجاعی (سید پردیس) 
پيوندهای روزانه

به نام او که فکر وجان مارا

به آب عشق و خاک حکمت آمیخت

باعرض سلام واحترام

این پست را به رسم ادب وخوش آمد گویی

برای آشنایی وارتباط ثابت میگذارم

ضمنا در صورت اختلال فونت مطالب درصفحات

 شما میتوانید از طریق منو view

وزیر فهرستtext size

نسبت به انتخاب فونت مناسب در صفحه خود اقدام فرمایید/متشکرم

*****************************

 

[ شانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]
گاندی خطاب به معشوقه اش :
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ... زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم . تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی . کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت . من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من .... خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . . زندگی ست دیگر... همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ، همه سازهایش کوک نیست ، باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتی با ناکوک ترین ناکوکش، اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن، حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد، به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ، به این سالها که به سرعت برق گذشتند، به جوانی که رفت، میانسالی که می رود، حواست باشد به کوتاهی زندگی، به زمستانی که رفت ، بهاری که دارد تمام می شود کم کم، ریز ریز، آرام آرام، نم نمک... زندگی به همین آسانی می گذرد.
 
 
 
[ دوم آذر 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]

زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
مجتبي كاشاني

[ دوم آذر 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]
یاد مان باشد فردا دم صبح جور دیگر باشیم , بد نگویم به هوا، آب ، زمین ...
 
 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

فریدون مشیری
[ دوم آذر 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

 

همه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم

 

بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

 

بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

 

بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم

 

بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

 

چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد

 

چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

 

یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون

 

کجا افتاد آن مجنون، درین دوران؟ نمی‌دانم

 

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت

 

چه می‌خواهد ازین مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

 

دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیازاری

 

چه می خواهی ازین مسکین سرگردان ؟ نمی دانم

 

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان

 

و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

 

مرا با توست پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی

 

شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

 

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

 

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

 

چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم!

 

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

 

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی

 

چرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم

 

به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم

 

چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟

 

نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی

 

کجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

 

عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان، لیکن

 

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟ نمی‌دانم

 

همی‌دانم که روزوشب جهان روشن به روی توست

 

ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمی‌دانم

 

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شد

 

رها خواهم شدن یا نی، ازین زندان؟ نمی‌دانم

[ دوم آذر 1393 ] [ ] [ سید محمد شجاعی - معمار وآرشیتکت ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سید محمد شجاعی (سید پردیس)
معمار و آرشیتکت،مدرس دانشگاه ،
نویسنده وشاعر ،کارمند بازنشسته
متولد1343 روستای کبودان از توابع
شهرستان بردسکن - کاشمر- و
استان خراسان رضوی است.
نویسنده علی رغم رشته تحصیلی
وسوابق فنی واجرایی در امور
ساختمان و ابنیه فنی به وادی
شعر ،ادب وعرفان روی آورده ،
ضمن ارایه نظر ودیدگاههای
منتقدانه در حوزه های مختلف
فکری و مذهبی بر قامت مقالات
فنی و حرفه ای خود نیز ردای
معنویت پوشیده و ظرایف دیدنی
در نگاه خودرا به رشته تحریر
در آورده است.او که سالهای
عمرش را صرف مطالعه تحصیل و
مهاجرت برای کسب آگاهیهای
نجات بخش کرده زندگی خودرا
مشحون ازنورانیت نکاتی دیده
است که در قالب
هدیه های زندگی در بندگی
در این وبلاگ تقدیم نموده است.
تجربه عملی وطرح نکات مذکور
در محافل دانشجویی جلسات
دوستانه، و اهل اندیشه راهگشای
بسیاری از علاقه مندان بوده است.
آثار نویسنده در مجموعه ای
تحت عنوان:پردیس نامه سید
شامل :
مقالات علمی فنی ادبی وعرفانی
طرح و نقشه های معماری
دفتر اشعار با تخلص سید شامل:
غزلیات
رباعیات
مثنویات
قصاید
نثر منظوم
سفرهای منظوم
و عشق آبی(رمانی درسیر تحول زندگی نویسنده)
در دست تهیه و به آدرس:
http://www.seyedpardis.blogfa.com
قابل دسترسی است و نظرات خوانندگان محترم
به ایمیل:
seyed.pardis@yahoo.com
بررسی و بهره برداری خواهد گردید.
پیام کوتاه یاتماس تلفنی:09155025977


برچسب‌ها وب
عيد (1)
سحر (1)
نام (1)
امکانات وب